تبليغاتX
عاشقانه سید مهدی
عاشقانه سید مهدی
نگارش در تاريخ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 توسط اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم
دلتنگ که بشوی .....دیگر شده ای .....

دیگر نمیشود کاریش کرد ...... هر چه که خودت را به آن را هم بزنی میبینی ....انگاری نمی شود ...که

نمیشود ....

دلت تنگ شده است ....بد هم تنگ شده است ......

هی به خودت میگی ....بابا ....بی خیال .....بزار به زندگیمون برسیم .....بزار دنبال بدبیختیهامون

باشیم .....دنبال  پرداخت قسط ها و وام های رسیده و  نرسیده .....

بزار دنبال این باشیم که با این خرجهای .....گرون  ....... چی جوری زنده بمونیم ......

هی خودتو سرگرم میکنی ..... بابا ....گوشت شده کیلویی ۱۹ تومان  ....گوجه فسقلی ....۲۵۰۰ تومان

کرایه خونه .....زیر ۲۰۰  تومان ..... پیدا نمیکنی ......

اما .....دلت که تنگ بشه .....دیگه شده .....

یادت میافته ...... یه زمانهایی برای گلزار شهداء بال بال میزدی ......

آی خدا ......چقدر دلت تنگ شده ....برای آقا سید مهدی .....آقا مرتضی آوینی .....آقا مصطفی چمران

خودتو  قبلنا .....بیشتر .....برای خدا و امام زمونت .....لوس میکردی ......

دلمون تنگ شده ...... به خدا تنگ شده ......

بزار ریا بشه برادر من .....بزار تموم دنیا بگند .....داره ادا درمیاره .....

آقا سید مهدی ....دلمون تنگ شده .....به خودت قسم ....تنگ شده این دله کوچیک ما .....

میترسیم ....بخدا میترسیم ......یه روزی برسد ...... دگر .....

دلهایمان برای دلتنگیهایمان هم .......دیگر تنگ نشود ......

نگارش در تاريخ شنبه 16 اردیبهشت1391 توسط اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم
این روزها ....این زمانها ....این ساعات .... یک جمله ....از زبان اکثریت میشنوم ....

از زبان خانواده ....فامیل ....دوستان .... همکاران ..... و ...... و .....

زیارت قبول .... عروسیتون مبارک .....

و سوال بعدی .....در مکه و مدینه ....کجا بیشتر .....به دلت چسبید ....

سوالات اول را با خنده و ایشالا .....قسمت خودتان شود پاسخ میدهم .....

و سوال دوم .....با خنده ای زیرکانه و عاقل اندر سفیه .....که هیس ..... نمیشود ...گفت ....

در مدینه ....قبر مطهر و مظلوم پیامبر که اگر بخواهی دستی درسینه بگذاری و عرض ادبی کنی

جناب شیوخ و شرطی های محترم ....چنان چپ چپ نگاهت میکنند و حولت میدهند ....

که دیگر خیال که هیچ جرات سلام دادن را نکنی .....

و بقیع ..... و ما ادراک بقیع .....خصوصا شهادت حضرت صدیقه (س ) آنجا باشی .....

و در مکه .....و طواف در دور خانه خدا ....و خودت را برای خدا لوس کنی و بگویی ....

خدایا ....دور خانه ات گشتم .....کی دور خودت می گردم .....

و اما برو بچه های وبلاگی ....دوستانی که برای شهداء کار میکنید .....

به روح تمام شهداء قسم .....

در مدینه ( ایشالا قسمت همتون شود ) ما را بردند برای زیارت دوره و نشان دادن مکانهای مقدس

این شهر ..... چند تائی مسجد رفتیم ..... در جائی متوقف شدیم ....از ماشین که پیاده شدیم

احساس کردم که در مناطق عملیاتی جنوب خودمان هستیم ....آن فضا ....آن حال و هوا ....

در همین فکر بودم که حاج خانمم گفت : اینجا چقدر شبیه جنوب است ....اینجا کجاست ؟

گفتم ...آره ....نمیدانم کجا هستیم ....

چند قدم راه رفتیم ....حاج آقای کاروان گفت ....اینجا محل جنگ احد است و آن جلوتر ...شهدای

احد و حضرت حمزه به خاک سپرده شده است .... 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 23 فروردین1391 توسط اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم
با سلام ....

راهی سفر خانه خدا هستیم ....جمیع مومنین و مومنات .... مسلمین و مسلمات .....

خوبی ....بدی .... خاطره خوب ....خاطره بد .....خلاصه همه کسانی که میخواهند ...سر به تن ما

نباشد .......حلالمان کنید

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 19 بهمن1390 توسط اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم
سرکار خانم ژيلا بديهيان....همسر دنيوي شهيد والامقام همت

سلام عليکم ....چند روز پيش که از اتوبان شهيد همت ميگذشتم ...نميدانم چرا يکدفعه ياد شما افتادم

به اين فکر ميکردم که حاجي هم مثل ما زميني ها بود ...ازدواج کرده بود ...زن و فرزندي داشت ...

برايم خيلي جالب بود ....که يک توفيقي است در اين دنياي خاکي ....که فردي يک حق ويژه اي داشته

 باشد ...همسر حاجي بودن ....خوب يک امتياز ويژه اي است در اين عالم

عذر ميخواهم ....که اسم شهيد والامقام حاج محمد ابراهيم همت را حاجي صدا ميکنم ...

ديگر عادت کرده ايم ...بخدا ...  ما بچه بسيجي هايي که هنوز به دنيا نيامده بوديم همت پر کشيده بود

براي ما حاجي یادآور یک فرد است .... آنهم حاج همت ...

راستي ...خانم بديعيان .... 12 اسفند ماه  شما را ياد چه مياندازد ....

نه  ....منظورم روز انتخابات نيست ...ميدانم شما اعلام کرده ايد که راي نميدهيد ...

البته چه جالب ... ضد انقلاب ها هم تمام تلاششان این است که مردم نیایند و رای بدهند ...بگذریم

منظورم روز شهادت حاجي است ...بگذاريد برايتان بگويم ...ما بچه بسيجي ها اکثر مراسم ها و يادواره

شهدايمان را در ايام شهادت حاجي برگزار ميکنيم

ما از شهداء صحبت میکنیم  ...اما به خدا از ديوار کسي  تا به حالا بالا نرفته ايم ...چرا ...یادم آمد

 چند وقت پيش بود که  اجازه گرفتيم از صاحبخانه و رفتيم پلاکارد دهه فجر زديم

راستي ... کتاب معلم فراري را خوانده ايد ...

به خدا این هم بگویم ... که ما بانک رفتن و وام گرفتنمون هم فقط و فقط برای وام ازدواج بود که با کلی

بدبختی توانستیم دو ملیون و پانصد بگیریم .... حقیقتا هم ما نه مسئولی هستیم نه قراره کاندیدای

 جائی بشویم .... که به قول شما بخواهیم از شهداء صحبت کنیم ....

خانم بديعيان ...ما حاجي و امثال حاجي ها را دوست داريم ....

ميدانيد چرا .....چون انقلابي بودند و انقلابي ماندند ....چون براي حفظ اين اسلام و انقلاب زجرها

  کشيدند ....چون ...حاضر بودند که در پوتين بجه بسيجيها آب بخورند ...

چونکه ... دهن هتاکان به نظام و رهبري را با پوتين هايشان خاک مي گرفتند ....

چونکه .... حفظ اين نظام و انقلاب .... را اوجب واجبات میدانستند ....

و چون ... هميشه ميگفتند ....حاشا که بچه بسيجي ميدان را خالي کند ....

البته ...ما شنيديم همه اينها را..... و شما ديده ايد و لمسش کرده ايد ...

همسر دنيوي حاجي ... اين دنياي فسقلي تمام ميشود ....اين حق ويژه داشتن ها تمام ميشود

... اين تحويل گرفتن ها و تيتر کردن نامه ها تمام ميشود ....و ما ميمانيم و

روزي که در پيشگاه  به قول شما صادق ترين و پاک ترين جوانهاي روزگار  بايد جواب بدهيم ...

ميدانيد ...زماني که بعضي از اين سايتهاي خاص و اين شبکه هاي ماهواره اي خاص تر ....با آب و

تاب .... از شما و از نامه نوشتن به فلان آقايان که در زندان نظام جمهوري اسلامي به جرم براندازي

نظام دستگير شده اند ....ميگويند .... دلمان بيشتر براي حاجي تنگ ميشود ....

راستي خاطره برخورد حاجي با آن کومله در پاوه را خوانده ايد .... بگذريم ....

و کلام آخر آنکه ...چند وقت پيش ... قسمت شد و رفتيم  منزل يک همسر شهيد ...

ايشان باردار بودند که همسرشان شهيد شده بود ... از سال 63 تا به حال تک و تنها نشسته بود و يگانه

 پسرش و يادگار شهيدش را بزرگ کرده بود ...

پاي صحبتش که نشستيم ...دلش پر بود ... ميگفت  تا به حال يک مسئول که هيچ ...

يک کارمند ساده از بنياد شهيد هم ديدن ما نيامده است ....

ازش پرسيدم از اين نظام و از اين شرايط ناراضي هستي ...

صحبتش اين بود .... در زمان تشيع همسرم ...قول دادم ...که نگذارم خون سرخش پايمال شود ...

خوب ميدانم ...که همسر بسيجيم براي اين نظام  اسلامی شهيد شد .... اما يک بار لب به اعتراض

 نگشودم ...تا مبادا ...آب به آسياب منافقين و ضد انقلاب ها ريخته باشم ...

سرکار خانم ژيلا بديهيان ... همسر دنيوي سردار رشيد اسلام حاج محمد ابراهيم همت ....

همسر ايشان ... يکي از فرمانده گردانهاي ....حاجي بود ...

 

.....................................................................................................................................

قسمتی از نامه همسر دنیوی حاج همت به یک ضد انقلاب :

ناب ترین مردان و صادق ترین جوانان ما رفتند و جماعتی ازخدا بی خبران از خونشان سفره ها آراسته اند. رنگ عوض کرده اند و چهره پرداخته اند و با ولعی سیری ناپذیر به آرمان های شما پشت کرده اند و رو به دنیا آغوش گشوده اند. از شهید می گویند و می دزدند. از شهید می گویند و غارت می کنند. از شهید می گویند و از دیوار مردم بالا می روند. از شهید می گویند تا به مجلس داخل شوند. از شهید می گویند تا وزیر شوند. از شهید می گویند تا از گذرگاه بانک ها و موسسه ها و شرکت ها و معدن ها و اسکله ها عبور کنند.  

درج این خبر در جام نیوز - صراط - رجا نیوز

نگارش در تاريخ چهارشنبه 20 مهر1390 توسط اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم
آه خدايا .... چقدر سخت است بعضي زمانها .....نوشتن ....

انگاري اين قلم تو .... ديگر ناي ندارد ....

ديگر فرياده قلبت هم ..... به سر انگشتان كوچكت رسيده است و هيچ ياريت نميدهد ....

آهاي قلم مهربان من ....ياريم ده .....ياريم ده .....

تو كه با وفا بودي ..... تو كه در اين چهار ديواري (( سلوك گمنامي )) خوب به فريادم رسيده اي

تو كه آقا سيد مهدي ما را خوب نمايان كردي ....

يادت است .....يادت است .... حال باز بسم اله ...بسم اله كه مي خواهي از يكي از برو بچه هاي

اين مرزو بوم بنويسي .......

آه بارالها ....چقدر سخت است ......تو فسقلي كه در زمان جنگ سنت هنوز دو رقمي نشده بود

حال مي خواهي  درباره يكي از بچه هاي شهرتان كه به اندازه سنت عمليات رفته و با

تك تك برو بچه هاي شهيده شهرتون عكس و خاطره دارد ...... قلم فرسايي كني ....

امير آقا .....امير آقاي مقدم شهر ما ..... از اون بچه رزمنده ها و بچه بسيجي هاي محله ما

كه همه برو بچه هاي اهل شهداء و اهل كربلاي 5 و جزيره مجنون و فكه ....به خوبي ميشناسنش

كافي است ار برو بچه هاي هنرمندي كه در وادي شهداء و عشق به شهداء ....هنرشان را خرج

ميكنند ....اسمش را بياوري .....آقا امير مقدم را مي شناسي ......

و سريع پاسخت ميدهد ...... حاج امير ..... مگر مي شود ...او را نشناخت .....

و باز كافي است ....كه از بچه محلهايش و ..... نه ......از همين برو بچه هاي بسيج شهرتان

احوالش را بپرسي ...... با هزار و يك دقيقه فكر كردند .....آخر مي گويند

...ن ...مي ...ش...نا...سم

به همين سادگي .....

آقا امير قصه ما .... يه رزمنده است .... يه جانباز .... و يه هنرمند .....

كه شايد ....برو بچه هاي همين تهرون خودمون ........خيلي از بنرها و كارهايش را در سطح

شهر ديده باشند .....بدون آنكه بشناسند .....صاحب اين اثر را .......

به همين سادگي ......

آقا امير شهر ما .....دگر ......حالش خوب نيست ........دگر آثار و نقل و نباتهاي اين جنگ لعنتي

دارد خودش را نشان ميدهد .......

زياد ناراحت نباشيد ......خودتان را هم ناراحت نكنيد تو رو به خدا .....زندگيتان را كنيد ....جان من

چيزيش نيست .....فقط جفت كليه هايش را از دست داده .......

يه خورده هم .....شيميايش اود كرده ........

آقا امير ما .....حالام افتاده .......رو تخت ....... و چقدر جالب است كه با هزار و يك بدبختي

بايد بروي و برايش پرونده پزشكي در بنياد شهيد و جانبازان درست كني .....

آن هم به زور ..... چرا كه راضي نبود و نمي شد .......

آهاي رفقا ........آهاي بچه ها .....به خدا امير مقدم شهر ما ..... حال و روزش خوب نيست

ميدانم اگر اين مطالب را بخواند .....كلي چپ ....چپ ...نگاهم مي كند و گوشم را مي كشد

به خدا ....آخرين باري كه در جلسه اي كه برايه برگزاري يادواره شهداء كنارش نشسته بودم

و دستهاي كوچكم در دستان بزرگش بود ......دستانش كه هيچ .......كل بدنش مي لرزيد

و چه زيبا بود ........كه در روي تخت خوابيدن هم برايش سخت و دردناك است ........

درست 3 ساعت .....  روي صندلي خشك و بي احساس جلسه نشسته بود و

برايه برگزاري كنگره شهداي تخريب كه بخاطره رفيق فابريكش شهيد حسين ايرلو بود

....برنامه ريزي مي كرد ....

آهاي رفقا .......آهاي بچه ها ........آهاي دنيا .......

به خدا ........آقا امير مقدم ما ........حالش زياد خوب نيست ........

راستي ......كي فكر مي كند .....يا كي اصلا حال و حوصله فكر كردن را دارد

كه چرا ........با آنكه چند ده سال از جنگ و عمليات گذشته .........

هنوزم .......امير مقدم و امير مقدم ها  و خانواده و زن و بچه هايش .......بايد سختي تحمل كنند

و تاوان اين جنگ لعنتي را بدهند 

بي خيال برادر .......بزار زندگيمونو كنيم .....بزار خوش باشيم ......عمو .......

نگارش در تاريخ شنبه 18 تیر1390 توسط اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم
پرسون ....پرسون ....گشتیم و گشتيم .....تا آخر پيدا كرديم ....

منزل يه جانباز .....يه جانباز اعصاب و روان ....

خانه اي كوچك و حقير ....در زير زمين ....يك آپارتمان چند واحده ....

خانه اي كه انگاري براي كسي  چندان مهم نبود ....

خانه اي كه اگر به من و تو درباره اوضاع و احوال افراد خانواده اش صحبت كنند ....

جواب مشتركمان يك چيز است ... به ما چه ؟؟؟؟ مگر ما چه كاري از دستمان بر مي آيد ؟؟؟

مگر ما چه كاره ايم ؟؟؟

راست مي گويند ها .... به ما چه ؟؟؟

به ما چه كه آن جانباز ... چه گونه زندگي ميكند ....

به ما چه كه آن جانباز ...براي التام يافتن دردش ... معتاد شده است و هروئين مصرف مي كند

به ما چه كه خانواده  آن جانباز ... تا به حال نتوانسته اند حس پدر داشتن را  لمس كنند

به ما چه كه آن جانباز ...زماني كه حالش بد مي شود ....يا خودش را مي زند

يا خانواده اش را ....

يا .....يا ... كسي رو پيدا نكند ....وسايل خانه و شيشه ها را ......

و زماني كه .... آرام مي شود .... با تعجب به همسرش مي گويد ... اينجا چه خبر شده ؟؟؟

چرا همه چيز به هم ريخته است ؟؟؟

راستي ....واقعا به ما چه ...كه همسرش براي اينكه شكم دو پسره  20 و 17 ساله اش

را سير نگه دارد ...دارد كارگري مردم را مي كند ...

و اينكه ... پسره اين جانباز .... براي اينكه پول شهريه دانشگاه را نداشت ...

از دانشگاه انصراف داد تا برود در بازار ...كارگري كند

تا خرج دوا و درمان پدرش را در بياورد ...

به ما چه ....واقعا ....ها ...

بذار زندگيمون كنيم ......عمو ....يذار خوش باشيم .... بذار ... از جونيمون لذت ببريم ...

بذار با ماشيني كه باباجونمون برامون خريده تو خيابونهاي تهرون با آسايش ويرا‍ژ بدهيم

و جديدترين آهنگ 2012 مونو تا آخر زياد كنيم و حالشو ببريم ...

به ما چه ...كه اين جانباز و امثال اين جانباز ...
( نقطه چينها را خودتان پر كنيد .... )

نگارش در تاريخ جمعه 30 اردیبهشت1390 توسط اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم
با هزار شوق و شور ...چند تا خیابونو رد میکنی ....  چند ده تا مغازه را میگردی ......

تا آخر اون کادوئی را که می خواهی پیدا میکنی ..........

هدیه ای را که خریدی ......وارسی میکنی .......هزار و یک فکر تو ذهنت میاد .......

خدایا ......آیا خوشش میاد .......خوشش نمیاد ........اما ته دلت راضیه ........

ته دلت راضیه که به اندازه توانت تونستی یه هدیه ای برای مادرت بخری

شب که میشه ........با خوشحالی کادوتو میبری خونه .دست مادرتو می بوسی و میگی

........مامان جون ...روزت مبارک ....

و مادرت ........خوشحال میشه ...... لبخندی رضایت مند می زند و می گوید .....

دستت درد نکند .....فرزندم .........

 برق خوشحالی رو که تو چشای  مادرت میبینی .........

یه هوئی .......یه هوئی .....دلت میگیره ...........

یکدفعه یادت میافته ........که سید مهدی هم پسر یک مادری بوده ......

سید مهدی هم خانواده ای داشته ........

و سید مهدی هم ........یک مادری داشته .......... که منتظره که پسرش بیاید 

 و با خوشحالی بهش بگه .........

مامان جونم ...روزت مبارک ........

ندانم .........ندانم .....که سید مهدی ما ......مادرش هم اکنون زنده است یا نه ........

و در کجای این دنیای خاکی زندگی میکند .......

اما خوب میدانم ....که مادرش سالهاست که چشم انتظار است ........که پسرش

 با شاخه گلی بیاید و مادرش را در آغوش بگیرد و با

خوشحالی در گوشش بگوید .......مادر عزیزم ........دوستت دارم ..........

و حال .......ما ..... به برکت میلاد حضرت صدیقه ( س ) ....و به مناسبت روز مادر

 ........... بر آن شدیم ........که به مادر سید مهدی ......هدیه ای  بدهیم ........

تا شاید آقا سید مهدی  ما ........این شهید گمنام بزرگوار ........ به خاطر این ادب شما

 ....... خرسند شود و گوشه چشمی بر ما کند

هر چه که از دستمان بر می آید ....ذکر ......صلوات ........زیارت عاشورا .......قرآن .........

نمی دانم ...هر چه که کرمتان است ........بسم الله .....

ثبت نام کنید با اسم خودتان خواهم نوشت ..........

....................................................................................................................................

صهبا : زیارت حضرت زهرا (س )

پریسا : ۱۰۰ صلوات

مترصد : ۱۰۰ صلوات

رهگذر خدا : ۱۴ صلوات حضرت زهرا( س )

مادر بزرگوارشان : سوره یس

همسنگر بسیجی : ۱۴۰۰ صلوات + زیارت عاشورا

جایی برای اهل خدا : 135 صلوات+ زیارت عاشورا+سوره یس

 الفبای پرواز : زیارت امام رضا + دو رکعت نماز تو حرم

مجیدقیصر : ۱۰۰ صلوات

ارام دل : زخمی ام التیام میخواهم /التیام از امام میخواهم/السلام علیک یا ساقی/من علیک السلام میخواهم

گمنام : ی چیزی که درازاش معرفتش روبهم بده مثلاتمام قلب خالیم رو.....

...... : حدیث کسا

وچه لذتي است در گمنامي :زیارت عاشورا

سيد حسين عارف : زيارت عاشورا در جوار شهدا

نگارش در تاريخ چهارشنبه 7 اردیبهشت1390 توسط اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم
توي اين دو رو زمونه ....كافيه كه يه خورده حواستو جمع كني ......چشاتو يه خورده بيشتر باز كني

و يه خورده با دقت ......به دور و برت نگاه بندازي ......

زمانه ......زمانه عجيبي شده ......به قوله اين ننه بزرگ ما ...... كه هميشه ميگه ......

پسرم ......آخر زمون شده ......آخر زمون ......

انگاري جاي همه چيز عوض شده .......اون چيزهايي كه يه زمانهايي كلي از هم سن و سال هاي

ما و هم جنس هاي ما ....ازش خجالت مي كشيدند ......حالام بهش پز ميدهند و كلي بهش

افتخار مي كنند .......و بالعكسش .......اون چيزهايي كه كلي مردمان همين آب و خاك بهش

مي باليدند و به خاطر دارا بودنش بارها خداي خودشونو شكر مي كردند ....حالام شده مايه

خجالت كشيدن ...پيش خلق الله ........

زياد راه دور نريم ....زياد فسفر نسوزونيم ......اگر يه خورده دقت كنيم ...توي همين كوچه پس كوچه

شهر خودمون ....توي همين چهار ديواري زندگاني خودمونيم .....به روشني پيدا مي كنيم

از كجا مثال بزنم ......از خيابونها و كوچه هامون ........

يه زمانهايي .....همين دخنر و همين زنان ما ......تمومه عزت و افتخار و زيبايي خودشان را

در حجابهايشان مي ديدند ......وقتي كه به خيابانها مي آمدند چنان ابهت و وقار زن مسلمان و

شيعه را ،‌مردان يه جورائي بيمار را مي گرفت كه جرات چپ نگاه كردن را هم به خودشون نميدادند

حالام چي ميشد ......يه زن بي جچاب و كم حجاب پاش به خيابون باز ميشد ......

نگاه سنگين و معنا داره بزرگ و كوچيك و مرد و زن چنان مي گرفتشون كه با كلي خجالت و

روسياهي .....خدا خدا مي كردند كه زودتر به خونه برسند ..حالام  بگذريم اگر كسي براي رضاي

خدا .....يه نصيحتشم نمي كرد .......خانم محترم حجابتو رعايت كن ....اينجا كشوره

 امام زمانه(عج) .....ها .....

و حال .....چيزي نمي گويم ...خودتان بگوئيد ......

يا مثلا ......در همين ادارات خودمان و  خودتان ......

وقت نماز كه ميشد .....ديگه كاري نداشتند .......كه چه كاري داشتند ......

فقط يك چيز برايشان معنا داشت .......حي علي خير العمل .......

حتي .......حتي .......اونيكه نماز هم نميخوند ......برايه اينكه بعدها بهش تارك الصلاه نگويند

محض رضاي شيطون هم كه ميشد ...بدو بدو خودشو به نماز جماعت ادارش مي رسوند و يه

دو ركعتي هم به زور هم كه شده ميخوند ......

و حال ....راستي .......تا به حال .....فلان مسئول ادارتون رو يه بار هم ديدي نماز بخونه ......

نماز جماعت نخواستيم ........حتي يك بارهم ديدي وضو بگيره !!!!!

يا اون آقا قلدري كه ...پول بي زبون و راحت الحلقوم بيت المال عزيز را با دو ليوان آب خنك

مي كشه بالا .....و جناب رئيس و معاونين محترم ادارشون ......جرات يه تذكر لساني

خشك و خالي گفتن رو هم بهش ندارند ......يا حداقل بهش بگند ..بسه بابا يه خورده هم براي ما

بزار ........يادش بخير ......يه زمانهايي .....كي بود ...چند قرن پيش بود ........

ترس داشتند .. ...... همين مردان و زنان .......

همين آقايان و مسئولين فلان اداره .......

كه يه دو ريالي خشك و خالي هم

از مال شبهه ناك براي زن و بچشون نبرند .......

يا مثلا .......

ديگه نميگم ....خودتون بهتر مي دونيد  ........

آي خدايا .....چقدر دلم براي آسمون تنگ شده ........

چقدر دلم تنگ شده براي آسمونيا ........

آي مصطفي چمران .....آي سيد مرتضي .......آي شهدا ........

به خدا ...رنگ آسمون از زندگيهامون رفته ........

آي پسر فاطمه (س ) ........دلمون تنگ شده .......براي آسمون ........

دلمون تنگ شده برايه آسمون ........

دلمون تنگ شده برايه آسمون ........

 

نگارش در تاريخ شنبه 3 اردیبهشت1390 توسط اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم

توی این دو روزه دنیا هر کس دلش به یه چیز ی خوشه ....

به یه چیزهایی که بهش بنازه .... اگه اهل قیافه اومدنه ... با اون قیافه بیاد ...برای خلق الله

یکی ....  میز و پست مهمش تو اداره ... بهش شخصیت می ده و قیافه می گیره ...

یکی .... با میز و پست مهم باباش تو اداره ... قیافه می گیره ...

یکی .... به خاطر عنوان رئیس که اول اسمش می آید ... کلاس می ذاره برای خودش و مردم

یکی .... به خاطر فرزند آقای رئیس بودن ... کلی کلاس داره برای خودش ...

یکی .... به حسابهای بانکیش ... می نازه ...

یکی .... به حسابهای بانکی باباش می نازه ...

یکی .... با ماشینش قیافه میاد ...

یکی .... با ماشین باباش قیافه میاد ...

یکی به مدرکش ... یکی به قدو بالاش ... یکی ... به چشم و ابروش .... 

یکی ... پزه مدرکو قدو بالاو چشم و ابروی همسرشو میده به دیگرون ... خصوصا دوست هاش

یکی ... به مدل موهاش ... به مدل لباسش ... به مدل ... آرایشش ...

به مدل گوشیش ... به مدل ... شلوارش ... به مدل .....

خلاصه ... جونم بگه براتون .... اونقدر چیزها هست توی این دنیایه فسقلی ....

که بخواهیم ... براش قیافه بگیریم ... برای ... همدیگه ....

اما ... عاشقا ... اون هایی که عاشقند دل خوشیشون توی این دنیا به یه چیزهای دیگست

..... به محبت حضرت صدیقه (س ) است ... که همه می دونند زهرائی هستش ...

به لباس مشکیشه ... که ... با پوشیدنش تو اداره ... همه سوال می کنند ....

آقا ... خدا بد نده .... اتفاقی افتاده .... کسی .... فوت کرده ....

به خنده های تمسخر آمیزیه .... که وقتی ... می فهمند ... برای ایام فاطمیه است ...

تموم دلخوشیش تو دنیا ... اینه که ....

شب شهادت مادرش ... بره .. یه گوشه ... هیئت ... بشینه و مثل مادر مرده ها ... گریه کنه 

که ... وقتی می خاد ... داد بزنه ... آستینشو ... گاز بگیره که صدای گریشو دوستاش نشنوند

که وقتی ... خیلی مشکلاته ... اقتصادی و فرهنگی و اجتماعی و سیاسی و ...

رو کمرش سنگینی می کنه .... بدو ... بدو ... بره گلزار و قطعه شهداء گمنامو ...

فقط یه سلام بده به مادرو برگرده ...

السلام و علیک یا امی یا فاطمه الزهرا ( س )

که تمومه عشقش اینه.... که همسرش ... کنیز حضرت زهراست

و .......شاگرد .........حضرت معصومه .........

که شب عروسیش ... به همه .. فامیلها و آشنا و غیر آشناهاش ...

بفهمونه که تو مراسم ازدواج من ... فقط ... از حضرت علی و حضرت زهرا (س ) خونده می شه

می خاهید ... بیایید .... می خاهید نیایید ... 

که ... اولین کارت دعوتو ... برای مادرش ... بنویسه و بره ... بندازه ... تو حرم ... امام رضا (ع )

که روزه اول زندگیه ... مشترکشونو .... با روضه برای حضرت زهرا ( س ) شروع کنه ....

که تمومه ... خوشیش ... به اینه .... که .. همه زندگیش ... مورد رضایت ... مادرش باشه

اگه هم بخاد ... برای دیگران قیافه بیاد ...

..... به عنوانه ... بسیجی ... است ... که ... همه ... اونو ... با این اسم می شناسند

به لباس ساده و ارزون قیمتشه که تمومه لباسهاش .... ارزون تر از ...

کفشه ... خیلی از جونهای .... دور و بری هاشه ...

اگه ... بخاد ... به یه چیزی بنازه ...

به محبت خدا و اهل بیته ....و شهدا است ...

هر کس .. به کسی نازد ... ما هم  به .....

اگه هم ... سر خوشه ... سر خوشیش به اینه که ....

روز محشر ... کار ما با فاطمه (س ) است .... نقش پیشانی ما ... یا فاطمه (س ) است ...

دلخوشیش تو این دنیا ...به ... مولا و مقتداش ... به رهبرش... به ولیه زمونش ....

که از همه .. عارفها ... عارف تره ... از همه ... مراجع ... اعلم تره ...

ار همه ..فرهنگیها ... فرهنگی تره ... از همه شاعرها ... شا عر تره ...

از همه سیاستمدارها .... سیاستمدار تره .... و از همه نظامی ها ... نظامی تره ...

که لذت می بره ... به خاطر اینکه ... چون دم از رهبرش می زنه ....

عکس زمینه کامپیوتر و گوشی موبایلش .... تمثال قشنگ ... رهبرشه ....

دوستهاشو ... فک و فامیلاش ... مسخر ه اش می کنند ...

خلاصه بگم ... هر کسی ... یه دلخوشی داره ...

منم الکی خوشم ... دل خوشی منم .. به اینه ... که یه سید مهدی دارم ...

که یه وب زدم .. به عشق مادر ( س ) به نام سید مهدی ....

نگارش در تاريخ شنبه 20 فروردین1390 توسط اگر برای خداست بگذار گمنام بمانم
زمان :  پنج شنبه 90/1/18

مکان : قم ......

آقا حمید وکیلم .......

با خجالت سرم را پائین انداختم ....... نگاهی به چشمان زیبای استاد اخلاق مرتضی آقا تهرانی انداختم

و با شرم گفتم .......

با اجازه حضرت صاحب ( عج ) ........با اجازه حضرت صدیقه ( س ) .....با اجازه ......با اجازه .....

باید زود میگفتم .....دوست داشتم اسم آقا سید مهدی را نیز بگویم ..........

اما ........اما ........اما ........نشد ........

قرآن را به مادرم دادم .......نیتی کرد ........قرآن باز شد .........

فاخلع نعلیک ..........انک بالوادی مقدس طوی ..........

و حال .......در جواره آقا سید مهدی ........سرم را بالا می گیریم ......با ادب به چشمان قشنگه

سید مهدیم نگاه میکنم .........و میگوییم .........

با اجازه  ...... آقا سید مهدی .........

با اجازه .....آقا مرتضی آوینی ......

با اجازه ..... آقا مصطفی چمران .....

با اجازه ..... آقا ابراهیم هادی .....

با اجازه ......دو شهید گمنام شهرمان ......

با اجازه همه بچه های فکه ....... با اجازه خاک های رملی ..........

با اجازه سید نازنین ........

با اجازه ........

با اجازه .........

ب.........ل........ه .........

قرآن را باز میکنم ..........


    و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتاً بل احیاءُ عند ربهم یرزقون

رنک الکسا

قالب وبلاگ